تبليغاتX
آینه های روبرو
آیینه هر چه دید فراموش می کند...

خسته شدم از بس دو وبلاگ را با هم نوشتم. بنابراین تصمیم گرفتم اینجا را به خدا بسپارم و خود تنها مشغول آشیانه ی آشنایی ها خویش شوم!!!

 

- توضیح: هر وقت به شعری برخوردم که نخواستم توی لبخندهای خالی بیاید اینجا می نویسمش!-

 

به امید دیدار در آشیانه ی آشنایی ها(کلیک کنید!!!).

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط امروز 

خيال خام پلنگ من به سوي ماه، جهيدن بود
و ماه را زبلندايش به روي خاک کشيدن بود

پلنگ من دل مغرورم پريد و پنجه به خالي زد
که عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود

گل شکفته خداحافظ! اگر چه لحظهء ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آري، موازيان به ناچاري
که هر دو باورمان زآغاز به يکدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به کام من
فريبکار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

چه سرنوشت غم انگيزي که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت، ولي به فکر پريدن بود

حسین منزوی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط امروز  | 

 

چه جمله ای که زمان و مکان نمی خواهد

به هر زبان که بگویی...زبان نمی خواهد

چه جمله ایست که از تو برای اثباتش

به جز دو چشم دلیل و نشان نمی خواهد

چه جمله ایست که وقتی شنیدم از دهنت

دلم به جز دلت ای مهربان نمی خواهد!

ستاره ها همه دور مدارشان باشند

تو ماه من شده ای کهکشان نمی خواهد!

تو ماه من پر پرواز من شدی باتو

پر از پرنده شدن آسمان نمی خواهد

نگاه کن!قلمم مثل چشم تو شده است

برای گفتن حرفش دهان نمی خواهد!

حدیث ما همه در جمله ای خلاصه شده:

که (دوستت دارم!)داستان نمی خواهد!

که دوستت دارم یعنی که دوستت دارم

که دوستت دارم امتحان نمی خواهد!

 

نغمه مستشارنظامی

بر گرفته از وبلاگ یک جرعه غزل

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط امروز  | 

از انتهاي من
تا ابتداي او
فقط عرض يك بزرگراه فاصله بود
به خدا اگر اين ماشين ها
                       كمي آهسته تر مي راندند
                                                   اكنون در آغوشم بود
راستي چرا شهرداري ها
براي بزرگراه ها
                       پل عاشق پياده نمي گذارند؟؟؟
 
برگرفته از كتاب « از خرابه ها تا بهشت »،‌ايمان سمرقندي، نشر نگيما، چاپ اول،‌1382
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط امروز  | 

 

 این را پرنده ای می گفت

وقتی که در افق شناور بود:

وقتی که پشت پنجره باشی

                                     بهار هم

                      مانند روزهای زمستانی است...

                                                                                                              سهیل محمودی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط امروز  | 

دوستت دارم و این گفته ، نگفتن بهتر

لب روا نیست به هر راز مگو بگشاییم...

بر گرفته از  کتاب عشق ناتمام، سهیل محمودی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط امروز  | 

they say in this world
  nothing lasts forever
  but I don't believe that's true
  'cause the way that I feel
  when we're together
  I know that's the way
  I’ll always feel for you
  
:
  from now until forever
  that’s how long I’ll be true
  I’ll make you this vow
  and promise you now
  until forever
  I’ll never stop loving you
  
  they'll come a day
  when the world stops turning
  and the stars will fall FROM the sky
  but this feeling will last
  when the sun stops burning
  all I wanna do is love you,
  till the end of time
  
  
  it's gonna take more than a lifetime
  to give u all the love
  all the love I feel for you tonight.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط امروز  | 

 

بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست
    
باور کنيد پاسخ آيينه سنگ نيست


    
سوگند مي خورم به مرام پرندگان
    
در عرف ما سزاي پريدن تفنگ نيست


    
با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما
    
وقتي بيا که حوصله غنچه تنگ نيست


    
در کارگاه رنگرزان ديار ما
    
رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست


    
از بردگي مقام بلالي گرفته اند
    
در مکتبي که عزت انسان به رنگ نيست


    
دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر
    
فکري کنيد فرصت پلکي درنگ نيست


    
وقتي که عاشقانه بنوشي پياله را
    
فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست


    
تنها يکي به قله ی تاريخ مي رسد
    
هر مرد پا شکسته که تيمور لنگ نيست

 

(محمد سلماني)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط امروز  | 

مرا میراث محنت روزگاران

تنها

 تسلای عشقی است

که شاهین ترازو را

                      به جانب کفه ی فردا خم می کند...

 

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط امروز  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط امروز  | 

 

چون تو می خواهی جايی روی، اوّل دل تو رود و می بيند و بر احوال آن مطلع می شود. آن گه دل باز می گردد و بدن را می کشاند. اکنون اين جمله خلايق، به نسبت به اوليا و انبيا، اجسامند. دلِ عالم ، ايشانند. اوّل ايشان، به آن عالَم سير کردند و از بشريت و گوشت و پوست بيرون آمدند و تحت و فوقِ آن عالَم و اين عالَم مطالعه کردند و قطعِ منازل کردند، تا معلومشان شد که راه چون می بايد رفتن. آن گه ، آمدند و خلايق را دعوت می کنند که « بياييد به آن عالَمِ اصلی!- که اين عالَم خرابی ست و سرایِ فانی ست و ما جايی خوش يافتيم، شما را خبر می کنيم.»

 

مقالات مولانا- فيه ما فيه

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط امروز  | 

 

گفت کای فرزند مقبل آمدی                     آفت جان، رهزن دل آمدی

کرده ای از حق، تجلی ای پسر                  زین تجلی فتنه ها داری به سر

راست بهر فتنه قامت کرده ای                   وه! کزین قامت قیامت کرده ای

نرگست با لاله در طنّازی است                  سنبلت با ارغوان در بازی است

از رخت مست غرورم می کنی                  از مراد خویش دورم می کنی

 

گه دلم پیش تو ، گاهی پیش اوست           رو ، که در یک دل نمی گنجد دو دوست

 

بیش از این ـ بابا! ـ دلم را خون مکن!            زاده ی لیلی! مرا مجنون مکن

خاک غم بر فرقِ بختِ دل مریز                   پس نمک بر لخت لختِ دل مریز

همچو چشم خود به قلب ِ دل متاز             همچو زلفِ خود پریشانم مساز

حایل ره، مانع مقصد مشو                        بر سر راه ِ محبت سد مشو

هر چه غیر از اوست، سدّ راه من              آن بت است و غیرت ِ من بت شکن

جان رهین و دل اسیر چهر توست              مانع راهِ محبت، مهر توست

آن حجاب از پیش چون دور افکنی              من تو هستم در حقیقت، تو منی

چون تو را او خواهد از من رو نما                 رو نما شو، جانب او رو نما...

 

 

به نقل از گنجینه الاسرار عمان سامانی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط امروز  | 

ساکت و تنها

چون کتابی در مسیر باد

می خورد هر دم ورق اما،

هیچ کس او را نمی خواند

برگ ها را می دهد بر باد

می رود از یاد

                     هیچ چیز از او نمی ماند

   بادبان کشتی او در مسیر باد

مقصدش هر جا که بادا باد!

بادبان را ناخدا باد است

لیک او را هم خدا، هم ناخدا باد است...

                                 

                                           دکتر قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 3:22 بعد از ظهر  توسط امروز  | 

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.

پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.
یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.
پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
تنها خدا بود که به من نمی خندید.
و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.
و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.
من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.
فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.
*
و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...
 
عرفان نظرآهاری
به نقل از گروه اینترنتی رهسپار نور.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط امروز  | 

 
12 or 24 hours timer



border="0" ALT="Google" align="absmiddle">